خدایا، او همه ی زندگی من بود...
او همه ی زندگی من است.
او انگیزه ی همه ی تلاش هایم بود.
او نیروی همه ی بلند شدن هایم بود.
او خنده ی همه روزهایم بود.
اگر نتوانستم خوب بلند شوم هم، ناتوانی خودم بود. اگر نتوانستم بزرگ شوم هم، ناتوانی خودم بود...
خدایا، نگذار که او برود... خدایا، تو را به خدایی خودت، یک بار دیگر به بنده ات فرصت بده.
دیگر هیچ چیز نمانده، همه ی جهان اطراف سیاه است. هیچ چیز پیدا نیست.
تنها او پیداست. تنها او پیداست.
مدت هاست تنها او پیداست...
دو سالی است تنها او پیداست...
تنها پیدای مرا از من نگیر...
خدایا، من بلند خواهم شد.
من بزرگ خواهم شد.
و تو خودت خواهی دید.
یک بار دیگر همه ی دنیا را به من ببخش،
و ببین چگونه از او مراقبت می کنم...
یک بار دیگر بانوی آفتابم را به من بده،
خورشیدم را به من بده،
و ببین چگونه منظومه ای می سازم..
خدایا، من اشتباه کرده ام.
من سخت اشتباه کرده ام.
خدایا، تو خودت نیروی من و جهان منی، تو خودت مرا خوب می بینی...
همه ی وجودم می لرزد...
او را از من نگیر...
من دارم فرو می ریزم.
یک بار دیگر، بانوی آفتابم را به من بازگردان.
خنده ام را از من نگیر.
همه ی جهانم را از من نگیر.
عشق... عشقم را از من نگیر.
بی او همه چیز بی معنی است.
بی او همه چیز بی معنی است...
او آرامش من بود.
او خنده ی من بود.
او عشق من بود.
او همه ی زندگی من بود.
او را از من نگیر.
آفتابم را از من نگیر...
بی او، تنها آشوب می ماند،
همه چیز در سرمای مطلق فرو می رود...
و زمینی که می توانست ببالد،
میلادی که می توانست بزرگ شود،
درسرمای مطلق، می میرد.
خدایا، تو خودت نیروی منی...
و من می خواهم همه کار بکنم...
هر سختی ای باید می کشم، سختیِ درست را می یابم و آن را تا آخر تاب می آورم.
تو او را از من نگیر.
بی او هیچ چیز نمی ماند...
همه چیز را از من نگیر...
خنده ام را،
آرامش ام را،
خوش بختی ام را،
آفتابم را.
